مادر مسعود برای دی
مادر مسعود برای دیدن پسرش مسعود به محل دیدن او یعنی لندن آمده بود.

یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافت طولانی هوایی در کنار یک دیگر در هواپیما

نشسته بودند.  برنامه نویسه میگه مایلی با هم بازی کنیم؟ مهندس که میخواست

استراحت کنه محترمانه عذر خواهی میکنه و روشو بر میگردونه تا بخوابه ...

برنامه نوسه دوباره میگه بازی سرگرم کننده ای است من از شما یک سوال می کنم

اگر نتوانستید 5 دلار به من بدهید بعد شما از من سوال کنید اگر نتوانستم 5دلار به شما

میدهم ...  مهندس دوباره معذرت خواست وچشماشو بست که بخوابه ..

برنامه نویسه پیشنهاد دیگری داد گفت اگر شما جواب سوال منو بلد نبودید 5 دلار بدهید

اگر من جواب سوال شما رو بلد نبودم 200 دلار به شما میدهم !!!

این پیشنهاد خواب رو از سر مهندس پراند و رضایت داد که بازی کند 

برنامه نویس نخست سوال کرد .فاصله زمین تا ماه چقدر است؟؟ مهندس بدون اینکه

حرفی بزند بلا فاصله 5 دلار رو به برنامه نویس داد حالا مهندس سوال کرد .

اون چیه وقتی از تپه بالا میره 3 پا داره وقتی پایین میاد 4 پا؟؟   برنامه نویس نگاه

متعجبانه ای انداخت ولی هرچی فکر کرد به نتیجه نرسید بعد تمام اطلاعات کامپیوترشو

جستجو جو کرد ولی چیز به درد بخوری پیدا نکرد بعد با مودم بیسیم به اینترنت وصل

شد و همه سایت ها رو زیر رو کرد به چند تا از دوستا شم ایمیل داد با چندتا شون هم

چت کرد ولی باز هیچی به دست نیاورد ..

بعد از 3 ساعت مهندس رو بیدار کرد و 200دلار رو بهش داد مهندس مودبانه پول رو

گرفت و رویش رو برگرداند تا بخوابد

برنامه نویس او را تکان داد گفت خوب جواب سوالت چه بود؟ مهندس بدون اینکه کلمه

 ای بر زبان بیاورد 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید .......

                                    قهقههنیشخند قهقههنیشخند قهقهه
 او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی می کند.
 کاری از دست خانم حمیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی 
خوشگل بود. و به رابطه ی میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی
 بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : من میدانم که شما
 چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی
 هستیم.

حدود یک هفته بعد ویکی پیش مسعود آمد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته 
قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که مادرت این قندان را برداشته باشد؟
خب من شک دارم ، ما برای اطمینان بیشتر به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود چنین نوشت : “مادر عزیزم ، من نمی گم که شما قندان را از 
خانه من برداشتید ، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید. اما در هر صورت
 واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده است با 
عشق مسعود”

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد:
پسر عزیزم ، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری! و در ضمن نمی گم که تو باهاش
 رابطه نداری. اما واقعیت این است که اگر او در رختخواب خودش می خوابید ،
 حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود. با عشق مامان. 

دن پسرش مسعود به محل دیدن او یعنی لندن آمده بود.
 او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی می کند.
 کاری از دست خانم حمیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی 
خوشگل بود. و به رابطه ی میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی
 بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : من میدانم که شما
 چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی
 هستیم.

حدود یک هفته بعد ویکی پیش مسعود آمد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته 
قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که مادرت این قندان را برداشته باشد؟
خب من شک دارم ، ما برای اطمینان بیشتر به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود چنین نوشت : “مادر عزیزم ، من نمی گم که شما قندان را از 
خانه من برداشتید ، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید. اما در هر صورت
 واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده است با 
عشق مسعود”

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد:
پسر عزیزم ، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری! و در ضمن نمی گم که تو باهاش
 رابطه نداری. اما واقعیت این است که اگر او در رختخواب خودش می خوابید ،
 حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود. با عشق مامان.