آشپزی ام خوب نیست
آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
یادم باشد به سهراب بگویم که عشق دیگر تپش قلبها نیست؛ صدای فنر تختهاست!!
یعنی میشود روزی برسد که بیایی مرا در آغوش بگیری ، بخواهم از تو گله کنم ، تو بگویی هییییس … همه کابوس ها تمام شد …
پیچک می شوم ، وحشی می پیچم به پروپایت …
تاحتی نتوانی آنی بی “من” بود را زندگی کنی
خدا خیر ندهد بند کفشت را
ثانیه هایی از دیدارت را از من میگرفت …
چه سر به راه است دلتنگی را میگویم ، از گوشه ی دلم جم نمیخورد
این روزها
همه چیز بوی تو را دارد
حتی هوا …
آنقدر زیاد که دوست دارم …
رگهایم هم احساست کنند …
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:46 توسط حسین و رضا
|
.::بسم الله الرحمن الرحيم ::..